|
دوستی وطالع ماه ها تمام مطالب این وبلاگ شخصی است و حق نشر آنها محفوظ می باشد
| ||||||
|
نه از مهر و نه از کین مینویسم نه از کفر و نه از دین مینویسم دلم خون است میدانی برادر دلم خون است از این مینویسم
ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا
کنند! خربزه هم نشدیم هر کی می
خورتمون پای لرزش هم بشینه پایان نامه هم
نشدیم ازمون دفاع کنن! دریاچه ارومیه
هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدن! حوا هم نشدیم شوهرمون آدم باشه! با تشکر از وبلاگ: http://www.sogandneveshte.blogsky.com به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین
تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم
اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار
دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که
گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید: 1 ) کدام وقت از روز بهترین
و آرام ترین احساس را دارید؟
2)
معمولاً چگونه راه مى
روید؟
7)
سخت مشغول کارى هستید،
بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
10)
آیا شما غالباً خواب
مى بینید که:
ادامه مطلب
بقدری درد کشیدم که به
درد بی تفاوت شده ام
رهبر عزیز درباره ى مکتب رفتن خود از آقاى ملا مکتبى خاطره اى مى فرماید:من کوچکترین فرد آن مکتب بودم شاید آن وقت ، حدود پنج سالم بود و چون هم خیلى کوچک بودم ، هم سید و پسر عالم بودم ، این آقاى ملا مکتبى صبح ها من را کنار دست خویش مى نشاند و پول کمى ، مثلا اسکناس پنج قرانى آن وقت ها اسکناس پنج ریالى بود، اسکناس یک تومانى و دو تومانى بود، شما ندیده اید یا دو تومانى از جیب خود بیرون مى آورد، به من مى داد و مى گفت : تو این ها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش مى کرد به اینکه به این ترتیب مثلا پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدى نداشت.
مقام معظم رهبرى درباره چگونگى ورودشان به مکتب خانه در سال 1323 مى فرماید:اولین مرکز درسى که من رفتم ، مدرسه نبود، مکتب بود در سنین قبل از مدرسه شاید چهار سال ، یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگ تر از من را که از من ، سه سال و نیم بزرگ تر بودند با هم در مکتب دخترانه گذاشتند، یعنى مکتبى که معلمش زن بود و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلى کوچک بودم .تجربه یى که از آن وقت مى توانم به یاد بیاورم ، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگى ، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و این ها گذاشت ؛ براى اینکه هیچ فایده یى ندارد. من به نظرم مى رسد که از آن دوره مکتب قبل از مدرسه ، هیچ استفاده علمى و درسى نکردم . گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم طبعا چون در مکتب ها معمولا قرآن درس مى دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمى دادند.بد نیست بدانید که من متولد 1318 هستم . این دورانى که مى گویم سال هاى 1323 1324، آن سال هاست اوایل مکتب رفتن ما بنابراین یک دوره آن است ؛ که اولین روز مکتب اول را یادم نیست .پس از مدتى یکى دو ماه که در آن مکتب بودیم ، ما را از آن مکتب برداشتند و در مکتبى گذاشتند که مردانه بود؛ یعنى معلمش مرد مسنى بود.شاید شما در این داستان هاى قدیمى ، ملا مکتبى خوانده باشید؛ درست همان ملا مکتبى تصویر شده در داستان ها و قصه هاى قدیمى ما، پیش او درس مى خواندیم . روز اولى که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم است که از نظر من روز بسیار تیره ، تاریک ، بد و ناخوشایند بود! پدرم ، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگى کرد که به نظر من آن وقت خیلى بود. البته شاید کوچک بود؛ اما به چشم کودکى آن روز من ، جاى خیلى بزرگى مى آمد. و چون پنجره هایش شیشه نداشت ، از این کاغذهاى مومى داشت ، تاریک و بد بود. مدتى هم آن جا بودم.
همه ی شهر را به شکل و شمایل تو می بینم!!! نمیدونم چرا وقتی توی شهر راه میرم اکثریت رو به شکل و شمایل تو می بینم؟ مجنون فقط می گفت تمام شهر لیلی رو لیلی می دید اما من شهری که حتی تو درش پا هم نذاشتی رو تو می بینم؟! هر جا میرم تصویر چهره ات جلوی چشام مجسمه، بدون اینکه بخوام توی عالم خیال برم به وضوح میتونم چهره ات رو مجسم کنم!!! همه ی زادگاه من تو شدی... گاها احساس میکنم دارم دیوونه میشم... اون صورت ماهت... اون لبخندت... اون چشمات... بیشتر اوقات منو از خودم بیخود می کنن! نمیدونم از اینکه داره همه چیم تو میشی احساس خوشحالی کنم یا ناراحتی؟ اصلا نمیدونم دارم چی می نویسم و یا اینکه تو درکم میکنی چی میگم یا نه؟!
پیامبر خدا صلّى الله
علیه و آله : اى على! هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست دارد پس خدا
را برحلال زادگى خود سپاس گوید؛ زیرا ما را دوست ندارد، مگر حلال زاده و ما را
دشمن ندارد، مگر حرام زاده. *** دقایقی پیش رادیو
اسرائیل از دادن پناهندگی به شاهین نجفی ملعون خبر داد. همانند سلمان رشدی . هر موقع که میخوابد و هر موقع که بیدار میشود
منتظر مرگ است . او مرده ای متحرک است اول پشه میاد! بعد مگس میاد! بعد سوسک میاد! بعد سوسک بالدار میاد! بعد مارمولک میاد!
پسر ایرانی
گیرم
که باران هم آمد.... عصـــــرِ جمعہ اے
/غروبهای جمعه که دل می گیرد، بخاطر دل گرفتگی مولاست/
تو مےخواستے بیایے
، اما ، خیلےها تو را نمےخواستند
و دلت گرفتــــــــ
... پیشاپیش ولادت ام ابیها، همسر شیر خدا و ام الحسنین رو به همه ی دوست داران ایشان تبریک میگم و همچنین روز زن و روز مادر رو به همه ی زنان و مادران علی الخصوص به مادر و خواهرم تبریک میگم.
من خوزستانی هستم. وقتی چشم و گوش آدم باز میشه چه چیزا که می بینه و چه حقایقی که براش روشن میشه!! سلام خوبید خانم... ایشاالله در اسرع وقت کتاب طهارت جلد۲ ماجرای این پیام ناقص چیه؟! از آن معجزه هایی که به هنگامه ی وقوعش "خدایا دوستت دارم" خدایا شکرت" میان هق هق ِ گریه هایم گم شود خدایا دلم معجزه میخواهد معجزه ای در حد "خــــــــــدا "بودنت
نماز و میدان مغناطیسی
به طرز حیرت آوری می بینیم که این نواحی دقیقا نواحی هستند که در وضو شسته می شوند و بنابر تحقیقات صورت گرفته، بهترین راه دفع این بارهای زائد استفاده از یک ماده رساناست که سریعترین و ارزانترین و بی ضررترین ماده برای این کار آب است و جالب اینجاست که آب هرچه خالص تر باشد سریعتر بارهای ساکن را از بدن ما به اطراف گسیل می دهد و هیچ مایعی مثل آب خالصی که در وضو به انسان سفارش شده این اثر را ندارد.نماز و امواج مغزی
کمتر کسی پیدا میشود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد. نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست میچرخد . اگر بعد از این همه سال به شما بگویند این نامه جعلی است چه میگویید ؟؟! لابد عصبانی میشوید و از سادگی خود خنده تان میگیرد . حالا اگر بگویند نویسنده واقعی این نامه سی سال است که فریاد میزند این نامه را من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکند چه حالی بهتان دست میدهد ؟ فکر میکنید واقعیت دارد ؟ خیلی ها مثل شما سی سال است که به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همین را میگویند : واقعیت ندارد این نامه واقعی است!! ماجرا برمیگردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر. گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار میآورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . " ادامه مطلب |
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||